درخت های انار
گروه: داستان کوتاه
نویسنده: بیژن کلکی

 

 

مادرم سر نماز بود. باد به درختهای انار میزد. شاخه ها می آمدند، می خوردند بشیشه های پنجره، بعد برمی گشتند بجای خودشان، قرمزی غروب آنها را می گرفت و باز رها می کرد.



انارها درشت بودند. نزدیک پنجره که می رسیدند، می ترسیدند، پا پس می کشیدند، می رفتند توی تاریکی. باد می آمد، آنها را می تکاند، می برد میزد به روشنائی.


پدرم صبح ها، انارها را می شمرد، می آمد توی اطاق، بی جهت خیالاتی میشد. تا نفسش می برید، بمن فحش میداد، از بار فحش که خلاص میشد، می رفت، می نشست پای سماور، کسل ، سیگار می کشید.



مادرم چای می ریخت، می گذاشت جلو پدرم، یک بند اوقات تلخی می کرد.
- «آرال» بسه، اینقدر چشم تنگی نکن. آخر عاقبت ، منو با این کنسی و خلق تنگیت میکشی. سر صبح این گند دهنتو تو صورت ما تف نکن. بگذار یک ملایکه به این خراب شده هم پا بگذاره، تا نون و نمک خیر و برکتی بگیره. با این بهتونائی که تو به این پسره مردنی میزنی، پاک همه درای رحمت خدا رو، روی این خونه و خودت می بندی. بیا دس از این بد دهنیات وردار، کاری نکن روی سگ مو بالا بیاری، تیشه ور دارم بیفتم جون درختای انار همه رو بخاک بندازم.


پدرم سرش را می انداخت پائین. از چایی ، بخار کبودی بلند می شد، توی فضای نیمه روشن اطاق، گیج و سبک، لول میخورد. خودش را با تنبلی می کشید بالا، توی غبار سایه روشن صبح گم میشد.


پدرم هیچ حرف نمیزد، کم حوصله و دمغ توی جلد خودش می رفت. انگار آب از آب تکان نخورده بود. تالب واهی کرد، یکی بدو میزد می شکست، پدرم را تهدید می کرد که خودش را عاقبت آتش میزند و می کشد. این عادت مادرم بود که همیشه پدرم را با تهدید مرعوب می نمود. از وقتی که یادم می آمد مادرم، سر دعوا، این حرفها را تکرار می کرد. اما هر دفعه چنان قیافه مصممی بخود می گرفت که آدم باورش می شد تا بخواهد کسی جلوش لب از لب بجنباند، مادرم خودش را خواهد کشت. همیشه هم عاقبت کار مادرم ضرر بجیب پدرم میزد. روی این اصل پدرم اغلب کوشش می کرد که رو در روی مادرم نایستد و بیشتر سکوت کند.



آفتاب تا حاشیه گلیم را می گرفت، کفش های پدرم توی هشتی میماند. من بی غم این حرف ها، در رختخواب وول میخوردم از جایم نمی جنبیدم. خیلی دلم میخواست می رفتم بی هوا توی روشنائی دراز می کشیدم، بوی انارها، بوی علفهای مزرعه، ته مانده تاریکی را حس میکردم، صدای حشره ها را می شنیدم که لای علف ها آواز میخواندند و تابستان که با تنبلی میان بوته های ذرت، توی هوای آبی فشرده زیر برگها، مثل سگ خسته می خوابید. خوشم می آمد، لابلای ذرت ها مانند موش کور بدوم و خواب سنگین تابستان، آواز حشره ها را بهم بزنم. اما از پدرم می ترسیدم. هر چند که به خلق و خویش عادت کرده بودم، به اندازه گاو اخته ای پر زور میشد. تنها از مادرم مثل سگ میترسید. در این مواقع مادرم از گرده اش تا می توانست کار می کشید.



- آرال! تیرهای سقف داره می ریزه رو سر حیوونا. یک تیکه هیزم اصلاً تو انبار پیدا نمیشه. آنقدر بیخیال نباش. این پا و آن پا نکن که زمستون برسه بیفتیم تو پیسی سرما، حیونام تلف شن، یک پا بگذار شهر، برای سفیدکاری اتاق ها یک خورده آهک و لاجورد بخر. سری هم بزن به «آسیما» ببین بچه اش در چه حاله. وقت برگشتن برای لامپا و فانوس شیشه و فتیله بخر. گنه گنه و نمک و کبریت هم با قند و چائی ته کشیده، یادت باشه.



مادرم وقتی اینطوری یک بند پشت سر هم حرف میزد. پدرم پاک درمانده میشد. اصلا هیچی جواب نداشت بدهد. بگمانم کلمات را فراموش می کرد، وقتی هم که میخواست چیزی بگوید، بزور حرف ها را از سوراخ تاریک دهانش بیرون می کشید، چیز بی ربطی تحویل مادرم میداد.



- «عطیه!» آخه دیروز رفتم شهر، هنوز یک عالمه نمک داریم، بگذار هفته بعد.
مادرم دستش را به کمرش میزد، راست می ایستاد، مثل خیک روغن باد می کرد و یکدفعه می ترکید.


- اوهوی آرال! هوش و حواست کجاست؟ دیگر دارم از دست کارای تو پاک دیونه میشم. هرچی پیرتر میشی، بیشتر دلت میخواد خودتو بخرفتی بزنی و از زیر کار در ری. مثل مرض میای میشینی بیخ گلوم، میخوای منو خفه کنی تا راحت بشی. آخه مرد، تو الانه نزدیک به یک ماهه که چشمت به خونه «ننه فضه» نیفتاده. مثل گربه کوره توی خونه وول میخوری و سر این زردنبو مرنو میکشی. کارت تنها شده تکپا بری مزرعه و برگردی.



پدرم زیر بار حرفهای مادرم مثل موم روی خودش تا میشد. می رفت که مانند برف بهاره چیزها آب شود.


در آن مواقع بحرانی، مادرم، درحالیکه شلیته هایش را با حرکت گل و گشاد پاهایش کش و قوس میداد، می رفت سرچاه، سطل لاستیکی را می فرستاد پائین، بطوریکه بیک چشم برهم زدن طناب چرخ چاه به انتها می رسید. اما هنگام بالا کشیدن سطل از چاه، تا میتوانست معطل میکرد. با یکدست چرخ را نگاه میداشت و با دیگری شلیته هایش را از روی پاها جمع می کرد. اندکی روی خودش خم میشد و از کوره در می رفت.



- سی سال آزگار توی این خونه خراب شده ات دارم جون می کنم. یک دقیقه کفشم تو هشتی خونه ات بند نشده. حالا اینطوری حق زحمت های منو کف دستم میگذاری. اگر این ذلیل مرده «گریگوآ» نبود یک ثانیه هم بگی تو این خونه بند نمیشدم.



چند دور چرخ چاه را خشمگین می چرخانید و دوباره می ایستاد.


- خدا بگم که آتیش توی قبر اون بابای گور بگورم بباره که با دست خودش منو تو این دوزخ بلا انداخت. الهی که باعث و بانی این کار کور و ذلیل بشه، الو بگیره، مث من یکروز هم آب خوش از گلوش پائین نره!



پدرم از زور خشم و ناراحتی تف غلیظی روی علفهای حیاط می انداخت، قیافه اش کدر میشد، سبیلهایش می لرزید.


- عطیه! نمیخوای دیگر دست ورداری و خرمن گذشته ها را بادندی؟ چشمت کور، میخواستی بمونی پیش بابا ننه ات، نمک زخم و زیلشان بشی، آنقدر ما را حرص ندی!


مادرم متغیر سطل را از چاه می کشید بالا، ته آن را محکم می کوبید روی خاک های کف حیاط، نصف آب سطل لمپرمیزد و می ریخت دور ور، قد راست می کرد، هر دو دستش را میزد به کمرش، سر پدرم هوار می کشید.



- اوهو، کوسه بوگندو، پیلی پیلی قلابم واسه هفت پشت تو زیاده، حالا پایت چاروق دیدی و روز پاپتی بودن یادت رفت. سله سیب و کله قند دنبالت نفرستاده بودیم بیای خواستگاری.



- تو خودت زارمیزدی برای عروسی، دلت لک انار گرفته بود که بیای سر زندگیم، تنگ تنور بشینی و دود و دمه نونم و ببینی!



از توی اصطبل گاوها سر از آخور کاه می گرفتند، خودشان را می تکاندند، با چشم های متحیر به این منظره نگاه می کردند. پوزه های سیاهشان می جنبید، مرتب پلک بهم میزدند، غرق رویای مول مغشوشی بنظر میرسیدند و مثل اینکه قادر نبودند آنچه را که می شنوند بفهمند.



- خدا نخواسته اون وقت ها همه هیچی بار قاطرت نبود. همیشه آستین پاره ات خداخدا می کرد. حالا اومد و طاقچه ات ته چراغ دید. منو باش که تن و توپم و آوردم اینجا، برای راحتی تو و پس افتاده هات یک تیکه پوست و استخونش کردم! حالا اینم حق زحمتای منه داری کف دستم میگذاری.



آتش خشم مادرم که زبانه می گرفت، پدرم مثل آبگیر در باران های بهاره اندکی کدر می شد، آنگاه چهره اش آرام آرام زلال میشد و با صدای مرتعشی مرا فرا میخواند:



- آهای گریگوآ، گر...یگو...آ- کجائی، تخم سگ مردنی! هنوز پاشنه کفش هایم را نکشیده، پدرم مانند کودک بهانه جو عصبانی میشد، خشمگین می آمد تا دق دلی مادرم را خالی کند.



- دو ساعته دارم صدات میزنم، هنوز ازجات نجنبیدی، مردنی! تا دستش را بلند می کرد، من از چپرها گذشته بودم. صدای پدرم را از توی حیاط می شنیدم.



- آ...ها...ی...تخم سگ، اون یابو رو از مزرعه بکش بیرون، دهنه بزن.
خشم پدرم در آن حالتی که چشمهایش درشت می شد و سبیلهایش می لرزید بسیار با شکوه بود. خشونت با ابهتش را دوست داشتم. توی مزرعه، بیشتر سرعلفها و پونه ها، ادای پدرم را درمی آوردم. یابوی پیر، گوشهایش را تیز می کرد و با آن چشمهای کبود درشت، نگاه می کرد. علف های مزرعه، مترسک، درخت های بیشه، توی چشم هایش کوچک می شد. اندکی که نگاه می کرد، خسته می شد، سرش را چندین بار ابلهانه می تکاند. با این حرکت مثل اینکه چیز آزاردهنده ای از گذشته ها را میخواست از خاطرش دور کند.



افسارش را می گرفتم. با آن پاهای دراز و سمهای گنده پشت سرم راه می افتاد. پاهایش را به سنگینی بلند می کرد، یک در میان با ترس مبهمی می گذاشت روی علف ها و بعد، مثل اینکه سمهایش درد می گرفتند، با احتیاط بلند می کرد و بلافاصله در نقطه دیگری بزمین می گذاشت. نفس زنان بحیاط می رسیدیم. تنگ رکاب را که می بستم، پدرم می آمد، سوار می شد و از چپرها می گذشت و براه می افتاد.



مادرم کنار ایوان می ایستاد، اندوهگین، دور شدن پدرم را تماشا می کرد، آنگاه مانند کاسه سوراخ از خشم خالی میشد.


جاده مثل نهر کبودی تا کنار خانه های آبادی میان علفهای مزرعه و گند مزر می پیچید. پدرم، اندک اندک، کوچک می شد، می رفت رو به تاریکی، تنها کلاهش بالای آبادی تکان می خورد و اندکی بعد ناپدید می گردید.



آفتاب به مزرعه می تابید. سرتاسر گندمزار در روشنائی روز مانند دریائی از طلا متلاطم میشد. ساقه ها می لرزیدند، خم و راست می شدند و از دست باد می گریختند، دوباره تنگ هم می آمدند، از ارتعاش می ایستادند.

 

 

 

 

مادرم چشم از دشت می گرفت و به کارهای خانه می پرداخت. آفتاب که درخت های انار را می گرفت، صدایش از تاریکی اطاق می آمد:


- گریگوآ، گاوا رو ببر علف چر، شنیدی، یا نه؟... در اصطبل و کیپ کن، مرغا نرن تو، آهای، گریگوآ. با توام، شنیدی؟ صلات ظهره.



بین راه جواب مادرم را میدادم:



- خیلی خب، دارم میرم، مادر. گشنمه، از تخم های کاکلی یکی ورمیدارم.


به مرغدانی نزدیک میشدم. کاکلی قدقد می کرد. کاکلش را پف می داد. کیش می کردم، از ترس پرهای سیاه کاکلش را می خواباند. اما شیطان توی جلدم می رفت، ویرم می گرفت، این پا آن پا می کردم که یکی بدزدم. وقتی گاوها را بیرون می آوردم، در اصطبل را می بستم. دوباره سری به مرغدانی می زدم.



گاوها راه را می شناختند، رو به بیشه می رفتند. دم بدم می ایستادند. به علفهای سر راه پوز میزدند و نشخوار می کردند. از مزرعه که می گذشتیم، نزدیک آبادی، خانه «باباخدر» را که می دیدم، داد می زدم:



- آها...ی...ا...تلی...ها...ی...



«اتلی» لاغر و بلند، سه سال از من بزرگتر بود. خانه کوچکشان لب جاده قوز کرده و بالا آمده بود. پدرش دوره گردی می کرد، با معامله پایاپای نان بخور و نمیری درمی آورد. «اتلی» تنها بود، خیلی وقت میشد که مادرش مرده بود. مال هایشان را سال قحطی فروخته بودند. توی اصطبل چند تا مرغ و خروس داشتند که «اتلی» تخم هایشان را می فروخت و پولش را می زد بجیب. «اتلی» صدای مرا که می شنید، دریچه رو به صحرا را باز می کرد، سرش را می آورد بیرون.



- چیه... گریگوآ!


- اتلی تخم بازی میکنی؟


- چن تا تخم داری؟


- دو تا.


اتلی به سبکی پاهای برهنه اش را روی علف ها و خاک ها می کشید و می آمد. پیراهن کرباس و شلوار وصله دار تنش بود که لبه اش را دو سه بار تا می کرد. توی این لباس، اتلی مثل فحش بود. به من که می رسید، می خندید.


- گریگوآ...!


چشمهای اتلی سیاه بود، موهایش صاف و بلند. به چشمهایش نگاه می کردم.
- چی میخواستی بگی.


- دیشب توی دشت پرنده پر نمیزد. میخواستم بیام صدات بزنم، بریم سراغ آلبالوآ. «ایاز» سرزای زنش بود، باغ به پانداشت. با اندوه به باغ که جنوب آبادی با درختان تو در تو در روشنائی آفتاب به کبودی میزد، نگاه می کرد.


- پس چرا نیامدی!؟


- پدرم اومد نشست تا نصف شب انقدر نق زد تا خوابم برد.


- خیلی حیف شد، اتلی!


- بهتر ما! یک شب دیگر میریم که همه آلبالوها رسیده باشند.


صدای اوهوئی از جالیز بلند میشد. هر دو بسمت صدا نگاه می کردیم. گاوها به جالیز افتاده بودند. آنها را درمی کردیم، بسوی بیشه می راندیم.


- بخواب.


- نه، تو بخواب، اتلی.


- لانزن، ننه سگ!


تخم مرغها را می باختم. با خلق تنگ به بیشه می رسیدیم. گاوها علف ها را بو می کردند و از لای آنها، شبدرها را که قایم شده بودند می جستند، با دندانهای تیز آنها را می کندند و به آرامی فرو می دادند. کنار نهر، توی درخت های تمشک، سهره ها چنان می خواندند که از حرص بی خیالی آنها گریه ام می گرفت. بعد از اینکه پرنده ها را می تاراندیم، آتش روشن می کریدم. اتلی تخم مرغها را می گذاشت توی خاکسترهای گرم، می رفتیم، سیر که تمشک میخوردیم، بر می گشتیم، تخم مرغها را از زیر خاکسترها درمی آوردیم، دوباره بازی می کردیم، بعد آنها را می شکستیم و میخوردیم. آنگاه طاقباز روی علفها دراز می کشیدیم، طوری که علفها، با بازوهای لاغر، ما را میان خودشان می فشردند و صورت و پاهایمان را مثل زنبورهای کوچک نیش میزدند. تیغ آفتاب که سایه ها را می برید، ما میان علفها غلت می خوردیم و نقشه دزدی آلبالوها را می کشیدیم. نزدیک ظهر، گاوها را پیش می انداختیم، بسوی آبادی می راندیم. شکم گوها باد کرده بود، با تنبلی قدم برمی داشتند، دیگر به علف های مزارع و جالیزها بی اعتنائی می کردند. گاوهای اخته جفت جلوتر می رفتند، با سر و صدا نفس می کشیدند و یک بند خرناس میزدند. خانه ما و «ننه فضه» دورتر از آبادی، توی دشت، میان مزارع گندم و ذرت قایم شده بود، تنها قسمتی از بام و کلشهای روی آن از دور دیده می شد که از خوشه ذرت ها بلندتر بود.



نزدیک آبادی، اتلی از گله جدا می شد، از همان راهی که آمده بود برمی گشت و می رفت. باد کاکل های ذرت ها را بهم میزد. گاوها یک نواخت، بی آنکه بایستند، نشخوار می کردند. دود و دمه تنور خانه مان از دور به چشم میخورد. بوی نان تازه تا مزرعه می آمد. از دور صدای آواز مادرم را می شنیدم:



ای بلند بالا سوار



که خنجر عثمانی بکمر زده ای



نعل اسبت نقره ست



برحذر باش.



که شب دشمنی نکند...



از میان روزنه چپرها مادرم را می دیدم که با پیراهن گلی سر تنور نشسته بود، نان می پخت. بوی دود تنور، درخت های انار، عطر نان ها را می شنیدم، می رفتم پای تنور، نان ها را می قاپیدم، حرص مادرم را درمی آوردم.



- گداگشنه چه خبرته؟ بگذار از راه برسی بعد. آتش تو اون جیگرت بیفته، اون همه نون و مگر میتونی کوفت کنی.



- چیکار کنم، گشنمه. از صب رفتم واست بیگاری، حالا اومدم خونه،این یک ذره نونم زیادیم میکنه؟



کاکلی همراه مرغ و خروس ها می آمد، قدقد می کرد، کله اش را اندکی خم می نمود، مرا نگاه می کرد. ریزه های نان از لای انگشتانم می ریخت پائین. هیاهو کنان مرغها آنها را از نوک یکدیگر می قاپیدند و مادرم را بیشتر آتشی می کردند.



- آخه، ذلیل شده، برکت خدا رو زیردس و پا نریز! یک دقیقه چشم پدرتو دور دیدی، جون گرفتی، زردنبو!



نان ها را بسرعت می بلعیدم، کم می ماند خفه شوم، سکسکه می کردم، غرولند مادرم بند نمی آمد.



- الهی شکر که داری خفه میشی، تا از دست تو راحت بشم! وای که گریگوآ، تو منو کشتی! بس کن دیگر، آنقدر صدای خنازیل گرفته ها را در نیار! برو در اصطبل و پیش کن، دارن گاوها میان بیرون. ده برو، واسی چی وایسادی؟



تا لنگه کفشش بمن برسد، در اصطبل را بسته بودم.


- گریگوآ، مگر امشب پدرت خونه نیاد... بدست بریده سیدالشهداء، تا تکلیف تو را تعیین نکنه، یک دقیقه ام بند نمیشم تو این خراب شده!



با اوقات تلخ از اطرافش مرغ ها را می تاراند. مرغ ها قرار می کردند، می رفتند پای درخت های انار، دم آفتاب، توی خاک ها می خوابیدند، به کله هم نوک میزدند. بالای سرشان خروسی می ایستادند، بالهایش را بهم میزد، هر دو چشمش را می بست و قدی می کرد: قوقولی قو...



مادرم، در حالیکه با وردنه چانه خمیر را می مالید، همانطور بدو بیراه می گفت:



- شبها پشتمو باد دادم، تا تو را به این قد رسوندم که حالا بیائی عذاب جونم بشی. الهی، گریگوآ، که منو اینقدر حرص و جوش میدی، تو پیاده باشی و نون سواره.



تا حرص مادرم بخوابد، می رفتم مزرعه. آفتاب تابستان با جسارت به سرتاسر دشت می تابید. باد خواب علف ها را می آشفت. میان گندمزار، گل خشخاش با گردن باریک پیچ و تاب می خورد، خم و راست می شد، خودش را می کشید میان گندم ها، پنهان میشد، باز سر بالا می کرد و پدیدار می گردید. برگ ذرت ها بهم میخوردند و سر و صدا می کردند، مثل اینکه کسی میان ذرت ها پاورچین راه می رفت و آنها را پس و پیش می کرد و بهم میزد.



بد، بدبده! بلدرچین ها توی دشت میخواندند. بیشه از قشقرق سارها گر می گرفت. به کوچکترین صدائی که از بیشه برمی خاست، سارها مانند دوده افشانی روی چمنزارها و جالیزها پراکنده میشدند، باز از سر میخواندند. جالیزبان ها از دور داد و بیداد می کردند، سنگ می پراندند. سارها دسته جمعی می پریدند، تا افق دور، سر در پی هم می گذاشتند و پرواز می کردند. بوی آفتاب را از مزرعه می شنیدم، میزدم به گندمزار. بلدرچین ها از زیر پایم می پریدند، کم می ماند آنها را بگیرم. ده دوازده بلدرچین که از زیر پایم می پرید، از گرفتن آنها مأیوس می شدم، به شان فحش می دادم، برمی گشتم بخانه، مادرم سر سه پایه مشک میزد.



- آهای، گریگوآ! الو گرفته، بیا این مشک و بزن، از دست افتادم.



مشک را تا نفس داشتم میزدم. بوی دوغ تازه تحریکم می کرد. تا چشم مادرم دور بود، از دوغ کاسه ای می دزدیدم. مادرم که سر می رسید، فرار می کردم.



- گریگوآ، الهی تیر غافل بخوری، جونه مرگ شی! اون دست کجت بشکنه، که شاشت کف نکرده حرامی شدی.



مادرم را می پائیدم. بعد کاسه دوغ را سر می کشیدم.



- بخور، گریگوآ. خون بشه و از حلقت لخته لخته بریزه بیرون! آخر عاقبت این کارها تو را میکشه به تخته شلاق دوستاق خونه.

 

 

 

 

آنگاه توی لانجین دوغ مشک را خالی می کرد. کره مثل توپ برفی می آمد رو، می چرخید، می چرخید، تا از حرکت می ایستاد. حباب های دوغ به صدای نامحسوسی می ترکیدند.



باد می آمد، می زد به سر شاخه های درخت انار، شاخه ها خم می شدند روی زمین، آفتاب هشتی را می گرفت. روشنائی می پاشید روی سبدها، باد که می خوابید، شاخه ها برمی گشتند، از ارتعاش می افتادند، هشتی دوباره تاریک می شد.



مادرم لانجین را برمی داشت، رویش را برمی گرداند، تف می کرد کف حیاط.



- به ذاتت لعنت، گریگوآ، که بجای کار همه فکر و ذکرت شکمت شده! بیا اون سه پایه رو بگذار طویله، مشکم بزن دیوار. ده بجنب، کور افلیج شده، داره آفتاب میره، مگه نمی بینی دست تنهام و هزار تا کار دارم.



سه پایه را می بردم توی اصطبل. گاوها گردن گوشت آلودشان را به زحمت بر می گرداندند. نور در توی چشم هایشان می افتاد. پلک هایشان را چندین بار بهم میزدند، توی منخزین خود باد می انداختند و متعجب نگاه می کردند. سه پایه را که به زمین میگذاشتم، آنها سرشان را برمی گرداندند. پوز سیاهشان را توی یونجه ها فرو می بردند. از روزنه آسمانه اصطبل روشنائی به آرامی می تابید. پرنده ها می آمدند می نشستند لب روزنه، نگران سر می کشیدند توی اصطبل. گاوها که سمشان را توی سایه روشن میزدند به زمین، پرنده ها از لب روزنه می پریدند. به صدای مادرم از اصطبل بیرون می آمدم.



- آهای، گریگوآ، چارتا از تخم مرغ ها رو وردار برو پیش «میرحیدر» خرما بگیر بیار. شنیدی؟ نری پی بچه ها، سر شب بیائی. تا آبادی راهی نبود. از مزرعه میان بر یک نفس می دویدم. بچه ها پائین پاسگاه لیس پس لیس بازی می کردند. از دور اتلی را میان آنها تشخیص می دادم. نزدیکتر که می شدم، اتلی دست از بازی می کشید.



- کجا گریگوآ؟ بیا یک دست لیس پس لیس بزن.



- پولم کجا بود؟



- میری پی کار؟



- آره، دکان میرحیدر، خرما بگیرم.



- خب، از پولش وردار بیا یک دست بزن، شاید بردی.



- پول نیس که.



- چیه پس!



- تخم مرغه.



- خب، یکیشو بفروش.



از تخم مرغها یکی را به اتلی می فروختم. پولش را دقیقه ای نمی کشید در لیس پس لیس می باختم. یاد حرص و جوش مادرم می افتادم، از ترس به یک چشم بهم زدن خودم را می رساندم به دکان میرحیدر. تخم مرغ ها را به دکاندار می دادم. برای اینکه کفه خرما را سنگین تر بکشد، از قول مادرم قاصدی می کردم.



- سلام، عمو میرحیدر.


- سلام علیکم.


میرحیدر چشمهایش را تنگ می کرد و بحالت کور کوری نگاهم می کرد.



- مادرم سلام رسوند و این تخم مرغ ها را واستون فرستاد که عوضش خرما بدین. گفت حال «هاجر» خانم هم بپرسم که از موقعی که از زیارت کربلا برگشته بهتر شده یا نه.



میرحیدر از توی گونی کشمش حبه ای برمی داشت و توی دهانش می انداخت.



- سلام بیار زنده باشه! شکر خدا، بدنیس، خودش میگه از امام شفاشو گرفته.
با بیحوصلگی خرما را می کشید. کفه ها با هر تکانی بالا و پائین می رفتند و سبک و سنگین می شدند. کم کم از حرکت می ایستادند. خرما را می گرفتم و ناخنکی به گونی کشمش می زدم. حرف همیشگی مادرم را تکرار می کردم و راه می افتادم.



- عمو میرحیدر، خدا سفر حج قسمت کنه!



- پیرشی، پسرم.



از خرماها یکی دو تا که میخوردم، می رسیدم به مزرعه. از کشتزارها بوی عصر تابستان، گل کاسنی و درختهای بید می آمد. آفتاب مثل توله سگ گوش قرمز، از بالای کاکل زرد ذرتها، دشت را نگاه می کرد. از دور داشت کم کم مه شب متصاعد می شد.



به خانه که می رسیدم. مادرم خشمگین می آمد و از غیظ، دو بامبی بر سرم می زد.



- از صب رفتی حالا میآی، ذلیل مرده؟ نصب شبه که!



- چی کار کنم؟ میرحیدر دکونشو بسته و رفته بود مسجد نماز بخونه، وایسادم تا بیاد.



مادرم با حرص خرما را از دستم می گرفت و سبک و سنگین می کرد.



- تف به ذاتت، گریگوآ! چقدر خرما گرفتی که انقدش مونده ها؟



- همه تخم مرغ ها رو خرما گرفتم.



- این که اندازه ی پول دو تا تخم مرغ هم خرما نیس.



- خب، بمن چه؟ میرحیدر کم داده.



- جونه مرگ شده، باشه! مگر گذرم نیفته دکون میرحیدر.



به روح رسول الله، اگر دروغ گفته باشی، یه بلائی سرت بیارم که اون سرش ناپیدا.
آفتاب که میزد نوک درخت های انار، مادرم به نماز می ایستاد. بعد چراغ را روشن می کرد. نور روی شیشه های پنجره می تابید. مثل اینکه انارها از روشنائی چراغ می ترسیدند، می رفتند توی تاریکی کال شب، قایم می شدند. باد شاخه ها را می آورد، میزد به شیشه. نور قرمزی انارها را می گرفت و باز رها می کرد.



مادرم مضطرب به مزرعه نگاه می کرد. آبادی، زیر شولای تاریکی، اندک اندک میخوابید. دریچه های روشن مانند وصله های زرد گله گله توی تن تاریکی از دور پید میشدند.



- گریگوآ چرا پدرت دیر کرد؟ نکنه براش گرفتاری پیش اومده باشه.



- نه بابا، الانه میآد.



- هیچوقت که اینقدر معطل نمی کرد. اصلاً بیخودی گذاشتم بره. یادم نبود که پریشب خواب دیدم، سر یه مادیون کهر پدرت و «نایب» با هم درگیر شدند. اونوقت، تو از توی مزرعه با تفنگ دهن پر پدرت، نایب و از پشت زدی. نایب روی علف های مزرعه مثل یه بار سنگین افتاد.



- بیخود واسه پدرم دل واپس نشو. سرشبه، هنوز تو را س، میادش.



مادرم خیره به تاریکی، از حرف می ماند. یکی دو دقیقه ای که می گذشت، می رفت مطبخ، چراغ بادی را روشن می کرد. از توی نور کم سوی فانوس، صدایش را می شنیدم.



- خدایا، آرال و دست تو سپردم! بشه پرپوش بچسبه به دیوار، اما همیشه نفسش بیاد!



در مزرعه شب تاریکتر می شد. از آبادی صدای سگ ها که می آمد، مادرم با چراغ بادی سر راه می ایستاد. اندکی بعد پدرم از توی سایه روشن چراغ پیدا می شد. چشمهای یابو مثل دو ستاره در انعکاس نور می تابید و کم کم میان تاریکی اصطبل گم می شد.



پدرم با بار خرید می آمد توی هشتی. کفش هایش را که در آستانه می کند، مادرم حساب و کتاب سر را پیش می کشید.



- میخواستی کپه مرگت و شهر بگذاری و این وقت شب اصلاً نیائی، آرال. تو هر کاری، تا منو نصف جون نکنی سرانجامش نمیدی. آنگاه با اوقات تلخ چای می ریخت می گذاشت جلو پدرم و چراغ بادی را برمیداشت، می رفت توی مطبخ. پدرم به قرمزی چای نگاه می کرد و سیگار می کشید.



از سر سفره شام که بلند می شدیم، اندکی بعد فتیله چراغ را مادرم پائین می کشید.


در زمزمه مهربان آنها پلک هایم اندک اندک سنگین می شد....

 

 

 

/ 0 نظر / 17 بازدید